تبلیغات
نَفَس

! به سایت ما خوش آمدید

امیدواریم از لحظاتی که با ما هستید لذت ببرید. لطفا با نقطه نظرات خود در بهبود کیفیت سایت ما را یاری نمایید.
صفحه نخست تماس با ما RSS 2.0
پی سی تمپ

داستان آب زندگی

نظرات()   نویسنده: محسن موسوی
آب زندگی
احمدك. پسر بزرگش حسنی دعا نویس و معركه گیر بود، پسر دوم ی حسینی همه كاره و هیچكاره بود، گاهی آب
حوض می كشید یا برف پارو میكرد و اغلب ول میگشت . احمدك از همه كوچكتر، سری براه و پائی براه بود و
عزیز دردانه باباش بود، توی دكان عطاری شاگردی میكرد و سر ماه مزدش را می آورد به باباش میداد . پسر
بزرگها كه كار پا بجائی نداشتند و دستشان پیش پدرشان دراز بود، چشم نداشتند كه احمدك را بینند.
میدونین » : دست بر قضا زد و توی شهرشان قحطی افتاد . یك روز پینه دوز پسرهایش را صدا زد و بهشان گفت
چیه، راس پوس كندش اینه كه كار و كاسبی من نمیگرده، تو شهر هم گرونی افتاده، شماهام دیگه از آب و گل در
اومدین و احمدك كه از همه تون كوچكتره ماشالله پونزه سالشه . دس خدا بهمراتون، برین روزیتونو در بیارین و
هر كدوم یه كار و كاسبی یم یاد بگیرین . من این گوشه واسه خودم یه كرو كری میكنم . اگه روز و روزگاری
كاربارتون گرفت و دماغتون چاق شد كه چه بهتر، ب ه منم خبر بدین و گرنه بر گردین پیش خودم یه لقمه نون
«. داریم با هم میخوریم
«! چشم بابا جون ». بچه ها گفتند
پینه دوز هم بهر نفری یك گرده نان و یك كوزه آب داد و رویشان را بوسید و روانه شان كرد.

ادامه داستان رو از اینجا دانلوود کنید
دانلوود نسخه الکترونیکی


آمار سایت

بازدید امروز:
بازدید دیروز:
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل:
بازدید کل :